ساریناسارینا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 26 روز سن داره

دختر نازنینم سارینا

رفتن به آتلیه عکاسی 92.10.22

1392/10/25 22:58
نویسنده : مامی فریبا
184 بازدید
اشتراک گذاری

یدنیا سلام به جوجه جیگول خودمماچماچالهی فدات بشم من فشفشه رنگی بالاخره امروز طلسم شکست و ما رفتیم آتلیه یوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووهوراهوراامروز از صبح کلی کار داشتم که باید انجام میدادم و جنابعالی هم شانس من بدبخت امروز کلی شلوغ کردی و حرصم دادی منم گذاشتمت توی تختت تا راحت بکارم برسمزبانخلاصه تند تند کارام کردم باباهم کباب از بیرون اورد برای ناهار تا ساعت 3شد و من رفتم آرایشگاه واسه اینکه کمی موهامو مدل بدم و یه خط چشم برام بکشن و مژه برام بذارن والبته قبلش رفتم دنبال مامانم و اوردمش خونه تا پیش تو باشه آخه بابایی هم س 5 نوبت آرایشگاه داشت خلاصه من از س 4 تا 5.30 توی آرایشگاه بودم بعدش سریع اومدم خونه خودم آرایش کردم و لباس پوشیدم و توه گل دخترو هم خوکشلت کردم  و آماده شدیم واسه رفتن و س 6 بالاخره رسیدیم عکاسی و بعد رفتیم توی آتلیه و آمادت کردم واسه عکس اول چندتا عکس ازت گرفتن که خوب و آروم بودی بعدش نمیدونم یدفعه چت شد بابایی شدی تا هادی ازت دور میشد میزدی زیر گریه و دیگه تموم بود با کلی بهونه تونستیم عکس بندازیم ازت بعد چندتا عکس 3نفره انداختیم و بعد تورو حذفت کردیم و عکس 2نفره انداختیم و بعد من و بابا هرکدوم عکس تکی انداختیم اول بابا عکس انداخت و بعدش من توی مدتی که من داشتم عکس مینداختم بابا اومد ببرتت توی ماشین که پاش از پله های آتلیه سر میخوره و با هم میافتید زمین فقط خدا رحم کرده فرشته کوچمولوی مامان که حتی یه خراش اندازه نوک سوزن هم بر نداشت جایی از بدنت همون موقع صدای گریت اومد تا اتاق آتلیه من فکر کردم خوابت میاد گریه میکنی که مامانم سریع فرستادم پایین پیش تو و بابایی بعد چند دقیقه هم کارم تموم شد اومدم دیدم که بابا میگه سارینا اینجوری شده دیگه اعصاب برای من و بابا نموندعصبانیعصبانی

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)